محمد بیدخونی
جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:38
بیتاب شد از دوریَت این قلبِ شکستهبیخواب شد از هجرِ تو این دیدۀ خستهیک عمر به شوق تو دویدیم و ندیدیمجز گَردِ بلایی که بر این سینه نشستهآه از رخِ ماهِ تو و شبهای سیاهماز صبحِ نگاهِ تو و آیاتِ خجستهغمهای مرا خط بکش ای دوست به لبخندتا پنجرۀ عمر مرا مرگ نبستهاین قصه به پایان نرسد تا تو نیاییهرچند دلم از قفسِ قافیه رستهمحمد بیدخونی
برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:32
محمد بیدخونی
جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰، 0:11
یٰا رَب از دل، گَردِ اَندوهِ دَمادَم را بِبَرچون خزان از شاخسارم برگِ ماتم را ببرهمچو اشکی ماندهام تنها میانِ سیلِ آهرنجِ مهجوری به سَر کُن، چشمِ پُر نم را ببرروزهایِ خوب رفتند و به جز حسرت نَمانْدفرصتِ پرواز اینجا نیست جانم را ببرسوختم اما مجالِ آه هم حاصل نگشتیا رَب این آتش که زد بر آشیانم را ببرقلبم از این خلقِ ناراضی و بیسامان گرفتتازه کن لوحِ ضمیرم، نقشِ عالَم را ببربیدخونی
برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:32
محمد بیدخونی
دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰، 5:40
دلم گرفته ز لبخندهای پر کینهاز این جماعت دشنامگوی دیرینهدگر به هیچ مرامی نمیتوان دل بستدر این زمانه که سنگ است قلب آیینهرفیق خلوت دیرینهام کجا رفتی؟که ماند داغ وصالت همیشه در سینهغم ندیدن تو لحظههای عمرم راشبیه کرده به حسّ غروب آدینهبیا که بیتو به هم ریخت وضعمان آقادر انتظار تو زد چشمهایمان پینهمحمد بیدخونی
برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:32